تبلیغات
فاطمیون... - سرسنگر
فاطمیون...
با افتخار میگویم:من "چادری"ام
نوشته شده در تاریخ شنبه 20 اردیبهشت 1393 توسط نرگس




سنندج سر پست نگهبانی ایستاده بودم  یک دفعه دیدم از روبرو سر و کله ی یک دختر کرد پیدا شد روسری سرش نبود ٰ وضع افتضاحی داشت 

محلش نگذاشتم تا شاید راهش را بکشد و برود 

نرفت ! برعکس آمد نزدیک تر ٰ بهش نگاه نمی کردم ٰ ولی شش دنگ حواسم جمع بود که دست از پا خطا نکند ٰ با تمام وجود دوست داشتم هر چه سریع تر گورش را گم کند .

چند لحظه گذشت . هنوز ایستاده بود . یک آن نگاهش کردم ٰ صورتش غرق در آرایش بود  انگار انتظار همین لحظه را می کشید 

به من چشمک زد و بعد هم لبخند 

صورتم را برگرداندم این طرف ٰ غریدم ! برو دنبال کارت 

 

نرفت !

بار دیگر حرفم را تکرار کردم ؛ باز هم نرفت . این بار سریع گلن گدن را کشیدم بهش چشم غره رفتم و داد زدم برو گمشو وگرنه سوراخ سوراخت می کنم !

رنگ از صورتش پرید  یکهو برگشت و پا گذاشت به فرار!